تبليغاتX
جهالت

‍لِلهِ دَ رُّ ُ انوشِروانَ مِن َرُجل ما كانَ اعرَفه ُ بالدّ ُونِ ِ والّسفل ِ نهاهموا اَ ن يَمَسّوا عندَه ُ قلما‌" وَ ان يُذلّ‌ َ بنوالاحرارِ بالعَمَل  (‌‌*)

  صرفا ماجراهای داستان برای خودش پیش مي‌رود یعنی یک جوری انگار که دارد روایت موازی می‌شود با چی؟ با خود ماجراش، دائم خودش را ترک می‌کند٬پر و خالی٬ نه فقط ترک، نفی می‌کند این‌که یکی از شخصیت‌ها شروع به تعریف می‌کند و بعد ضمن تعریف، قصه‌های دیگری هم تعریف می‌شوند و ... جدا، اما این‌که هر کدام از این تعریف شدن‌ها برای خودش ساز می‌زند با کل مجموعه و با داستانهای بالا و پایینیش، مقابله می‌کنند،این البته نگاه انداختن به مجموعه ی  کلیله و دمنه است٬ درآغاز هر فصل، "رای" می‌پرسد "برهمن" را در چگونگی رابطه‌ای، اگر چنان شود چه...؟ و "برهمن" فصل را پر می‌کند از ذکر مثال‌ها و قصه‌ها اگر این‌طور شود، فلان، پس حالت عکس آن ... چه؟ و باز "برهمن" بر سر قصه می‌شود این‌جا دقیقا تعریف کردن یک داستان را داریم برای تعریف کردن آن و حوادثش!این تعریف شدن در انبوه تعریف شدن است که حادثه ها را به بازی می گیرد. حالتهای متفاوت روایت و روایت های متفاوت یک ماجرا پشت سرهم و بی وقفه حادثه شده است.هیچ نصیحتی تا این اندازه شیطنت‌آمیز و شنگول نمی‌تواند باشد که "حکایت‌های" کلیله و دمنه -   حکایتی که هر ورش را سر بگیری ساز خودش را دارد- چیزی جز آن‌چه " قرار بوده باشد " داستان‌ها و داستان اصلی را پیش نمی‌برد، نه روال منطقی و از این چیزها ٬ در فصل "بومان و زاغان " که پادشاه زاغان، جبران مافات را، تصمیم می‌گیرد با 5 وزیر خود مشاوره کند، هیچ روال منطقی و محاسبه‌گری جز این‌که نفرآخر درست می‌گوید نیست چرا که هر کدام از وزرا با عزّجزِ فراوان و خودکشی در آوردن مثال و تعریف قصه‌های پندآموز عبرت‌آور، سعی در همراه کردن پادشاه دارند اما نفر پنجم شانس از آنجایی دارد که پنجمی است اگر نه، اگر ششمی بود حتما درمضرات پیشنهاد پنجمی حرف‌ها داشت. کمتر نوشته‌ای شامل همه آثار شعر و داستان از قبل تا بعد آن سراغ می‌توان داشت که  به اندازه‌ي کلیله و دمنه شناخت امر پسندیده ی قابل تشبیه، تسری و تعمیم را کله‌پا کرده، آن هم در قالب حکایت‌های اخلاقی و در ظاهر آراسته به همه‌ی چیزهای خوب، حکایت‌های ملل مختلف همواره اسلوبی یک دست و یک سطح در مجموع در خدمت فحواس دارند، کمتر شیوه‌ي گفتگو به شکل خصمانه ( هر دو طرف دعوی حقانیت کنند و مثال بیاورند و از موضعی هر کدام خواننده را گیج کنند ) به عنوان شکل اصلی روایت انتخاب می‌شود گفت و شنودی که یکی می‌گوید و دیگری غش و ضعف می‌رود که فاتحه‌اش خوانده است...

 مرزبان‌نامه اگر از نظر شکل در نگاه اول شبیه کلیله و دمنه، باشد یا نباشد از آنجا که کیف و حال تعلیق را با آوردن لغات مشکل و مراجعه دا‌‌یم به فرهنگ لغت  یا ...از بین می‌برد، چندان به پای کلیله و دمنه نخواهد رسید در کلیله اکثر قریب به اتفاق ماجراها را شانس قهرمان‌های‌شان از طرفی و شانس گویندگان آنها در رد و قبول مخاطب، پادشاه یا ...تعیین می‌کند،

          "برخیز و بیا چنان که من دانم و تو"

واگرنه، همه‌ی داستان‌هایی که به قصد مناظره تعریف می‌شوند، معتبرند!

         تا یار که‌ را خواهد و ...

 از طرفی دیگر، در کلیله  و دمنه، که دارای نثر فنّی است، کلماتی که "معنی کردن" لازم دارند ناگریز و دقیقند، این جدا از شکل غیرمتکلفانه بیان، سرعت روایت را به سمت "چیزی شبیه رخداد" به سمت محال شدن تعریف ماجرا هل می‌دهد(**) کلیله و دمنه چندین نویسنده و مولف و مصحح به خود دیده، این جدا ازشلوغی و رفت و آمد شاعران "عرب و عجم" در استشهاد به ابیاتشان از اینجا حادثه می‌شود که دو طرف مخاصمه دارندش! یک‌جور قاراشمیش که سر آموختن "امر پسندیده" جدیّت دارد به خرج داده، زیاد٬ و آن را تبدیل به یک "کار مشترک" کرده، (نکمصرع‌ها٬ابیات و مثل‌‎ها و...از ادبیات عرب و فارسی هستند). گاه در طول داستان، انگار یک بیت عربی یا فارسی با قدرت اعجاز و ایجاز و تاثیرگذاری و... تکلیف مخاصمه را مشخص می‌کند اما ماجرا می‌خواهد جور دیگری رقم بخورد؛ می‌خواهد جوری دیگری رقم خوردن‌اش را. "هزارویک شب" هم از نظر داستان در داستان نقد شدن به کلیله از این جهت شبیه است اماهیچ‌وقت مانند کلیله و تا به آن جد افراطی در بر هم زدن پیام، ظاهر نشده است. داستان‌های تو در توی هزارویک شب صرفاً از آن جهت که گوینده قصد خاصی را دنبال می‌کند به هم وصل می‌شوند و موفقیت راوی بی آنکه بنای ناسازگاری را پایه٬در گرو به تعلیق کشاندن وخلق جاذبه است. اما کلیله، چنان که گفته شد، جدا از این که در آغاز هر فصل یادی از گذشته می‌شود و اصلاً فصل جدید شقّ دیگر فصل قبل است، حکایت‌ها و داستان‌های در دل داستان بزرگ و بزرگتر باز٬ و به همین ترتیب‌های دیگر، باز می‌شوند نه اینکه بپوشانند هم‌دیگر رایا ادامه ی هم بخواهند باشند و جالب این‌که همین‌طور می‌مانند، در "هزارویک شب" تعلیق در پایان یافتن بی‌موقع و بزنگاه داستان شکل می‌گیرد و در طول و عرض تعریف ماجرا هیچ چیز مخل این تعریف کردن نیست، در "کلیله و دمنه" شکل و شمایل حضورهای متعدد از یک ماجرا و فراوانیه تجربه‌ی یک موقعیت، متعارض و برهم‌زننده است.

 

* خدا خير دهد انوشروان را كه چه مردي بود!چگونه مي‌شناخت مردم اندك همت و فرومايه را! منع كردن‌شان از اين‌كه دست بزنند نزد او به قلم، بدين سبب كه خوار كرده شوند آزادگان به كار كردن –

2- یاد استاد فرهیخته‌ای گرامی که می‌گفت: کلیله را اگر بشه دقیق و با همان دقتی که کلمات و ترکیباتش انتخاب شدن، تصویر کرد، مردی!

 

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 2:34 |

 

 پلنگا روی ردّ پاهاشون به خواب رفته بودن، یعنی نقطه‌های بدن‌نمای زمستانی. برف هنوز توی آسمون بود و دیده می‌شد که ماه گرما بود. نقطه‌ها وامی‌رفتن و خطّ‌‌ و خال ِبی‌ببر ِگورخرا بدنشون رو خیلی خیلی برهنه نشون می‌داد؛ برهنگی‌ی دریدگی ِزنده زنده وقتی شیر و بچّه‌هاش گرسنه‌ان. چهارپا، تور پهن شده بود گرد گرد، ماجرا بیرون اتفاق می‌افتاد و ما از دید صیّاد تفنگ بودیم در دیدرس و بی‌پیر.

 درد داشت از بیشتر سوراخ‌های روی پوست تو می‌رفت؛ نزدیک هم و باریک. خونی که معمولاً تو همچین جاهایی سرریز می‌کنه دور کبودی جمع شده بود و به بنفش می‌خورد: خون‌مردگی. بچّه‌ها همون اطراف بودن؛ همون‌هایی که اطراف بوته‌های شلوغ خاردار بودن. صدای قدم زدن نزدیک می‌شد یا از دور کسی می‌دوید محکم محکم از سمتی که ماده و توله‌ها فرار می‌کردن دم‌دار. چوب ریخته بودن و دارکوب‌ها زمین‌گیر می‌شدن زیر دست‌وپا به جای پر.

 می‌پرسی چرا اینجوری از عکسا حرف می‌زنم؛ حرف رفتن و می‌ری. گفتی روی تابلوها رو رنگ بگیرن همرنگ دیوار. از بس سایه‌روشن شده بود.

 

 

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه یکم بهمن 1387 و ساعت 12:53 |

 

 

 وقتی چیزی غلط نوشته می‌شه ، غلط می‌شه از نظر املاء : کلمه‌هایی که خواندن و نوشتن‌شان فرق می‌کنه یا خواندن‌شان یک‌جور "مصطلح" شده و نوشتن‌شان همان‌طور که بوده مانده ، یا تلفظ دیگه‌ای از کلمه به خاطر ندانستن "اصل" واژه یا تحت تأثیر لهجه و . . . فاصله‌ی نامریی بین واژه و مصداقش لو رفته . از آنجا که لهجه‌ها به ما نزدیک‌ترن ، کم‌تر توبیخ‌پذیرن و در عوض بیشتر آمادگی طنز رو دارن و به چشم شوخی بهشون نگاه می‌شه .

 غلط‌های املایی اغلب با ندانستن شکل می‌گیرن ، شیشه‌ی عمر یک املای درست و پاکیزه دست صدایی که به جای ذ ، ظ یا ز یا ض شنیده-فهمیده می‌شه شکسته-بسته می‌شه . کلمات قریب‌المخرج رو هم به این دسته اضافه کنین . اگه در برابر واژه‌ی ذرّت ، یک مزرعه یا یک دانه از گیاه ذرّت ظاهر می‌شه ، در برابر زرّت ، هیچ چیزی نیست ! باطل و پوچ!

 گاهی آن‌قدر این حضور قدرتمنده که حرف به تنهایی می‌تونه مصداقش رو ظاهر کنه ، مخصوصاً حروف کم‌کابردتر : ذ/ذرّت ، ژ/ژاله ، ث/ثریّا . . . "ح" ، ح حوله است و "ص" ص صابون . جمله‌سازی‌ها هم در همین اطراف دور می‌گیرن . لوح‌های تصویری به نوآموز یاد می‌دن که چطور با دیدن تصویر مقابل ، حروف درست را در جای مناسب بگذاره !

کاربر زبان به نحو فروتنانه‌ای یاد می‌گیره با همین شکل فکر کنه . اگه اون‌طوری که فکر می‌کنه نمی‌نویسه ، در عوض ، تصویر ذهنیش از واژه‌ها ، معانی و مصادیق اون‌ها ، شکلیه که می‌نویسه .

 زبان "غیرخودی" هم از این نظر قابل توجّهه ! نوآموز به واژه‌ی بیگانه به صورت شکل دیگه‌ی "هم‌تا"ی زبان خودی ، زبان آدمیزاد ، نگاه نمی‌کنه . برگردان روپوش و نقابیه که روی "اصل" رو گرفته ؛ این اصل باید کشف بشه .

کودک درمی‌یابه که خواهر مادر ، خاله است و "به" آن در یک زبان بیگانه aunt   گفته می‌شه ! جابه‌جایی ، هم‌واره حرکت از سمت خودی به نا/خودی در موقعیّت ثانویّه ، نه شرکت در زیست‌های متفاوت آن !

 واضحه که زبان "دقیق" زبان جزئیاته . زبان فارسی در برابر زبانی مثل عربی ، به شدّت تعریفی و کلّیت‌مداره . از طرفی انواع مختلف لهجه‌ها و گویش‌ها که بسیار در این مورد از زبان معیار فارسی ، دقیق‌تر و به قولی کامل‌ترن ، می‌تونن نیروی کمکی جدّی تلقی بشن . . . ادامه داره 

 

 

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه نهم شهریور 1387 و ساعت 2:20 |

مادر بزرگ امروز صبح خیلی زود مرد،تنها،با یه قد 1متر و 80سانتی،شوهرش اونو 20،30سال پیش ولش کرده بود،مث یه جزیره تک افتاده می ذارش می ره می شه مجاور امامزاده ، از سر ماجری قیامای خون خواهانه به اینور مردم دایم به این جور تکروی ها مشکوک بودن که بودن،مخصوصا که جزیره های تک افتاده یه زن باشن: هیجان زده و ماجرا جو،یه مسیر طولانی رو آخرای هر ماه پیاده به طرف اداره هایی که مقرری شو بالا پایین می کردن گز می کرد،مث قوطی باز کن های خطرناک از سمت در کنسرو،بلا استفاده و بی فایده پاس کاری می شد، از دوران طلایی زندگیش که سر شار از ایده های منحصر به فرد بود فاصله گرفته بود،پیر شده بود و مردن واسه همچی زنی ضروری ترین زمان پایان بندی محسوب می شه، اگه مرگش همون حشره کوچیک بود که فرصت سه روزه ی کمی واسش آورده پس  ،سقوطِ بی اجازه به سرزمین همسایه نرم نرم اتفاق می افتاد،تا گرد و خاک به حد اقل برسه،با اینهمه بازم خاک زیادی بلند شد در ورودی باز شد و مرگ دستش رو به سمت دستای چروکدارش دراز کرد (دستای مادر بزرگ درازتر از حد معمول بودند)خود مرگ از اینکه در زده وارد شده کیف می کرد اما ما هیچکدوم زیاد خوشمون نیومد که با این تشریفات رسمی راهیش کنیم، اون یه نابغه ی مردمی طرح و پیاده سازی انواع کلاه برداری های کلان و طولانی مدتی بود که کشور در تمام دوران مالیاتی و اداری زمانِ تفمال تفمال به خودش دیده ،اجرای نقشه ها با ما بود اون فامیل درب و داغونی که مث یه کشتی کله پا می ره ته آب تا اون پایین کمک ماهی ها و هر جور جانور ریز دیگه باشه ما بودیم،تو سن و سال بلوغ که من همه ی حواسم پی آبونمان مجله های بدنسازی بود و بلوغ،صورتای بیشتری لازم  می شد تا از تماشاچی ها تشخیص داده شیم،گروه 7 نفره، با مادر بزرگ 7 نفر بودیم،تنها راه ارتباط ما با اطراف بود و ما عین میمون اسکینر به باز بسته شدن نور راهروی منتهی به در قلعه شرطی می شدیم،جنایت واسه خون مشترکمون یه چیز حیاتی بود .صبح  عملیات (از صبح شروع می شد)نقشه اجرایی  دستمون می آمد به یه نامه ی معروف پیوست میشد که همیشه اسم مادر بزرگ و بقیه قضایا تایپ و اسم ما تو جای خالیش با خودکار نوشته شده بود،جریان سود بانکی باقی مانده سال های کبیسه دار و رقم میلیاردی که مادر بزرگ حساب کتاب کرده بود ، یه عدد عجیب و غریب :100000000

تصویر ما رو روی بیل بوردای تبلیغاتی که نماینده گی دفاع از  پرونده ی ثروتهای باد آورده رو به عهده داشت زده بودن و یه چند وقتی اون بالا بود و بعد آوردنش پایین اما مادر بزرگ ول کن ماجرا نبود مدعی العموم بودن همین طوری اتفاقی نبود اون چند شبانه روز فکر می کنه و بعد از پنجره سرشو میبره بیرون و از نقشه ی جدیدش می گه: "یه عروسکِ تر و تمیز ی در اومده که منتظر اجرا نمی مونه و از جاش داره کنده میشه".طرح به محض ثبت تبدیل به چمنزار گرد و آسمان آبی اطرافش می شن،شنل قرمزی خوشگل که تو راه جنگل به چند تا مشکل کوچولو بر می خوره تا به خونه مادر بزرگ برسه به تدریج سبز از نظر محو می شه و  اسبی به نظر می رسه که گرسنگی رو فراموش کرده.

بعد از تشییع جنازه یکراست رفتم سراغ ماشین تحریر قدیمی،دستگاه از کار افتاده داشت  اسکی می کرد،تا منو دید اخماشو کشید تو هم، یه خورده تن ماهی با چند ورق نازک کالباس رو با رب و روغن تف دادیم و خوردیم،بلند شدم که بیام از پشت سر صدام کرد رفتیم طبقه پایین، قفل یخ زده بود باز شد اما نمی شد ازش رد شد هل دادیم،اسباب اثاثیه تاریک و مال 30،20 سال پیش و بیشتر بودن ، همه با عدد شماره گذاری شماره گذاری داشتن  از روی  تاریخ خرید یا  از وقتی به اونجا منتقل شده بودن ،بعضی از شماره ها  هم به ترتیب نبود از وسط راهرو تا طبقه ی اول از شماره ی یک تا  116، بعد یک دفعه قطع می شد و چند تا نوار کاست اجرای برنامه رادیویی گلها بود که همشون دسته جمعی یه شماره  داشتن که :134 بود. دقیقا روبه روی  یه سوپخوری ایستاد کار فرانسوی قشنگی بود  به شماره اش نگاه کردم :215، " این سوپخوری زن شاه طهماسب رو از مرگ با سرنیزه نجات داد ، هنوز همون درخشش رو داره، مادر بزرگ اونو بابت یه کار کوچولو از میراث فرهنگی آورد اینجا و بهش شماره شاهانه 215 رو داد،لیاقتش رو داره،مگه نه؟"از ش چشم بر نمی داشت.

داشتم می لرزیم،اومدم بیرون، اون می خواست یه کم دیگه همونجا بمونه،از دور شبیه  ایستگاه یخ زده ی راه آهن بود،براش دست تکان می دم و رد میشم.

 

                                                                                                                         دی86

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 11:5 |

نفرات جاگیری از روی سادگی شان می شوند، با پهلو و شانه هایی به قد گردن و باریک با پاها و انگشت ها بیرون زده از ناخن، ساییدنی از روبه رویی- از روبه رو به گواه چشم می آیند- با هم (دو به دو به حادثه ی خودی ، خفن و گلوگیر از نزدیک) از جایی که کم می شوند گذشته، کمی در خور زیاد، کمتر. راه راه به تنش می آید، چرخ می زند و می رود، دنبالش می روم توی راه رو گیرش می آورم لاغر تر شده آنقدر باریک و صاف که رفت و آمدش بی جهت می شد، مسیر گم می کرد و به من می داد تا برسد به من،دست می دهیم سعی می کنم دست دادن را عادی قلمداد کند می پذیرد از بغل فقط دستها برای خودش باز مانده ، به جلو می کشد.دوردست که قطعه ی دیگری نیست کاهش هم دارد ریز ریز و مقتول.

مردنی از مرگ نترسید ترس نداشت که بترسد وگرنه  نمی مرد در می رفت با آنهمه فرسایش و کمی. همینکه در باز شد جسد روی پاهای خودش تاب می خورد،یکی سیگار هم می کشید و دودش را در می آورد، هوس کرده بود یه همچی سیگاری باشد تا صبح به من نگفت اما همین طور که پک میزد پاهای جسد را تاب می داد گفت نفر بعدی قبل از اینکه وقت پیدا کند می میرد.نترسیده بودم ، دیر از دستهاش آویزان شدم وقتی داشتند می بردنش بعد از یکی دیگر،دیگری که آویزان شده بود از دستهای رفته.

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 9:1 |

 داستان پسر بچه های زن همسایه و مرد مهاجری که طاقت نیاورد.

زن همسایه برای نگهداری پسر بچه های بی تربیتش آپارتمانش رو سپرد به من و رفت.خونه 90متری اونا یه باغ وحش کوچیک بود که به جای میله های محافظ درهای یکدستی از جنسMDF داشت و حیوانات اهلی و وحشی و تماشایی اش سر یه قضیه بی سر و ته مثل متروهای جوانمرد قصاب از تونل های زیر زمینی بی صدا و نرم به شهر گریخته بودند.اتاقها قفل بودند فقط آشپزخانه و توالت و حمام باز بودند چون آشپزخانه رو Open کار کرده بودند. به ساز دهنی می مونست که پرده هاش رو دستکاری کرده باشی،شبکه هاش به طرز معیوبی صدا می دادند.فکر کردیم یکی از پسربچه ها می خواد آواز بخوونه،گرچه تو اون شرایط که دور هم نشسته بودیم کاری از دستمون بر نمی آمد اما همه مانع از چنین کاری شدیم واسه یه فرهنگ سنگین و مزمن توی چنین شرایط  کار چندان خوشایندی نبود مخصوصا تصنیف های شش هشتم و رنگهای دلپسند.

پدر اونا از مهاجرینی بود که نمی تونست طاقت بیاره و همه در موردش می گفتن نمی تونه طاقت بیاره و بر می گرده.عاقبت یه روز صبح بلند می شه و از پنجره ای که همیشه رفت و آمد آدم ها رو می دیده خودش رو به بیرون پرتاب می کنه بین اون بقیه دیگه که بیرون موندند، مرده . در تمام زندگی اش فرصتی برای نشون دادن خودش و یا آشنایی که بتونه به راحتی این لطف رو در حقش انجام بده به دست نیاورده بود. وصلتش با یه ماجراجو هم نتونست زن همسایه یه ماجراجو بود ماجراجو و رکوردی،این کلمه در پی ادا کردن یه جوراسم مصدربوده و از طرفی می خواد بگه که اون آرزو داشت بتونه رکورد دست کم یه چیز رو  در این دنیا بشکنه ازطرفی دیگه زن، ناشناس و نکره و تا پایان عمرش مونده. یکبار بهش کمک کردم وسایلش رو تا در آپارتمانش بردم گفت آدم خیلی تنهاییه و همه ی ما خیلی تنهاییم چند دقیقه بعد اومد در خونه رو زد و دفتر چه تلفنش رو آورد این اون آخرین دفتر چه تلفنش بود مال چند سال پیش.کثیف و خط خورده و غیر واقعی.گریه هم  کرد دلش خیلی مب خواست بمونه و در مورد خانواده و دوستاش حرف بزنه اومد تو و پشت بندش دوباره رفت هیجان زده بود عکس رکورد شکنها و ماجراجوهای بزرگ دنیا رو آورد اکثرشون هندی بودند همچنان گریه می کرد.آب چشمها و دماغش تا یک جاهایی همدیگر رو دنبال می کردند تا به چاله ی گردنش رسیدن و همونجا توی چاله ی زیر گردنش  کنار بقیه آب  از قبل جمع شده توی تیرگی اونجاها.خواهش کرد یکم دیگه بمونه.

«ای کاش میتونستم دست کم دست به کاری بزنم» دلم بهم  خورد. 

 فردای اون روز پسر بچه ها رو می برم به دیدن یه بنای تاریخی اطرافش شهر وسط یه جنگل، کلی بازدید کننده داشت می خواستم تو جمع بودن رو یاد بگیرن اما پسر بچه ها ترجیح دادن ساعتی و از جایی بریم که خلوت تره. مشکل اونا با همجنس هاشون به خاطر اعتماد به نفس،بی سوادی،شکل ظاهری و بی پولی و نفخ و الخ نبود. یکی از پسر بچه ها احساسات فوق العاده ای از خودش نشون می داد شبیه مادرشه، سرنوشت محتوم،از گزارش دقیق شباهت های اون در این لحظه ها شانه خالی می کنم، یادمه زیاد باران می بارید اونا رو زیر یه چادر کوچک چند نفره جمع کردم ازم خواستند بهشون اجازه بدم داد بزنن ،نگاهشون به پنجره توری چادر سر می خورد به سمتی که جنگل به معنی واقعی اش ، جدی و تیره می شد نه بیشتر جاهاش.

یه آشنای قدیمی توفدراسیون متافیزیک، با سرو صدای زیاد پیداش کردیم، از جمعیتهایی که با سرو صدای زیاد توی شهرستان ها عضو فعال می پذیرند و بیشتر وقتها همه تلاش هاشون مثل عینک،سمعک و ساعت آدم از دار آویزان به نظر می رسه ، کله پا، بی خودی و دیر .مردم در برابر چنین صحنه هایی موضع گیری های مختلفی از خودشون نشون می دن.مثلا یه جریان کوچیک رو پیرهن عثمان می کنند. یه جریان کوچیک یعنی یه چیز جاری و ساری  یه رودخانه یا قطار قدیمی روی ریلهای آهنی که از مسیر روستاهایی می گذره که بچه های خرد سال دایم توی راه آهنش بی هوا بازی می کنند و معمولا از خونه ها و خانواده هاشون دورن.اما هیچ چیز مثل آدمیزاد نمیتونه پیرهن عثمان باشه.من خودم به متافیزیک تازه اعتقاد پیدا کردم.چند سال بعد از آشناییم با پسر بچه ها، دوشنبه هفته پیش در حال خرید از فروشگاه زنجیره ای چند تا از اونا رو دیدم،یکهو وارد فروشگاه شدن مثل شیرهای وحشی و پریدن روی پیشخوان های غرفه پوشاک و زن فروشنده  بخش پالتو پوست رو به دندان گرفتند از گردنش و در یک چشم به هم زدن بین درختهای انبوه پنهان گشتند.

 

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:47 |

 اولی گفت نظرت چیه؟

دومی گفت: نظری ندارم اما این همه ی چیزی نیست که می خواستم در موردش بگم چون این یک موقعیت زاینده است که باید در مقابلش صبور بود، بین همه ی قسمت هایی که پیش بینی کردی

دومی، یعنی...

اولی، بیشترین چیزی که آدمو آزار می ده کف سوراخ دستهاته

دومی، آره.

بی چشم و رو صراحتا به این موضوع اشاره می کنه حالت غریبی به اولی، دست می ده اون اعتماد به نفس خاصی نسبت به دستش داره که در این مورد دوستاش بهش کمک می کنن،سالهای سال روی این مساله کار کردن.ترکیب خاصی از انسان بحران زده ی معاصر و تعلیق، حسابی روش کار شده اما این تعلیقی نبود که طنز انگاشته بشه گرچه دومی، کمی خل می زنه بیشتر عدم قطعیت اما دست آویز نه. نه به این خاطر که حلقه ها همیشه حالتی از دایره ها را با خود دارن نه به این خاطر(و امکان تصویر گرایی کمتر از دو تای قبلی مطرحه)

شکل پیچیده ای از برخورد با یک مانع تصادفی،دست و صورت و پا کاملا له شده(له شدگی)جمع شده بود در داخل، افتاده بود گوشه ی خیابان بلند دوطرفه و ماشین های دوطرف دورش حلقه شده ، اتفاق خاصی نیافتاده بود اما ماشینها هیچکدام بوقی نمی زدند و عجله ای نداشتن.

 

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 8:37 |

                                                                                                                                               

مرد چراغ قوه به دست رو کرد به یکی و گفت: بلیطت؟

مردی خجول بود.

کنترل چی چراغ قوه اش رو خاموش کرد و به مرد خجول گفت اشکال نداره کسی نباس بفهمه فقط همه چیز باید طبیعی باشه.

این کارو به خاطر مادرش کرد، مثل همه ی کارا:

پیرزنی که با زحمت بسیار بطری شیشه ای در محفظه مخصوص شیشه ای می اندازد.(خانواده تصمیم داشتن جشن تولد 98 سالگی اونو جشن بگیرن، کنترل چی برای جشن یک کیک شکلاتی تولد سفارش داده ، مادر از پشت در توالت شمع ها رو فوت  میکنه، از توی سوراخ های ریز و درشت جا کلیدی.پیرزن با زحمت بسیار تلاش کرده از در نیمه شیشه ای توالت  نجات پیدا کند اما هرگز نتوانسته. دیگه دیر شده)پدر سخت کار می کند.

 

 

بغل دستی مرد خجول همه چیز رو شنیده اما کنترل چی و اون فکر نمی کنن این ادعا درست باشه، چون اونا مرد رو می شناسن و می گن اون روز توی اون شرایط همچی کسی با این مشخصات نبوده.

قتل،آدم ربایی و هر گناه زشتی مثل همین چیزها،چون بازیگری از اون چیزها ست که خیلی زود وارد چیزهایی جدی تر از خودش می شه،مخصوصا وقتی با بی شعوری از نحوه ی  استفاده ی سرویس های خدمات رسانی،قبل و بعد از خدمات رسانی همراه بشه(دختر رییس سینما اول ناپدید شده بعد کشته یا اول کشته شده بعد متوجه شدن که فرار کرده)

کنترل چی که نگران شده بود و گفت: جالبه اما خجالت زدگی تو دلیل نمی شه که قاچاقی از خدماتی که دولت آزادانه در اختیار مردمش قرار داده، استفاده بکنی،مخصوصا که چمدانی به این بزرگی مشکوک هم  باشه.

 

 

  

ترانه ی جدید Smack that دختر رییسه، مرد خجالت زده اونو با سوت اجرا می کنه. همه چیز همانطوری که کنترل چی می خواست.

همانطوریه که کنترل چی می خواد: طبیعی

سازمان آب و فاضلاب مناطق چهارگانه،برق شهری و روستایی در مناطق چهار گانه،مناطق دخترانه در مسیر اداره زندانیان،مناطق چهارگانه و یکی دو نهاد تازه تاسیس،با هم ائتلاف کردند.

ائتلاف اونا حالت زیر رو در بر گرفته:

سرویس های خدمات رسانی شامل دستگاه های خود شارژری هستند که سازمانها  و نهاد های دولتی مناطق 4 گانه با ارائه ی آن، ضمن تامین کیفیت خدمات، اعضای تحت پوشش خود را به هم سرایت می دهند. مانند سیستم های بانکی، سپهر کارت، مهر کارت، کارت توسعه،نوین کارت و چیزهای دیگه که تحت پوشش شتاب در آمدن.

 روی تپه ای نشستن، خارج از شهر  به خاطر تو : پاهایی که امتداد منند: روستاهای اطراف بی زمینه ای از حاشیه های متنوع ،فقط چند بار لوکیشنی  برای فیلم های معروف،بعد از پخش سریال سربه داران، به تپه سربه داران معروف شده.چیزهای زیادی اینجوری اسم گذاری شدن،سالهای دور از خانه،خونه مادر بزرگه،مدرسه موشها،از اینجا می شه تصویری تقریبی از خط عبور قطار دور تا دور داشت،خطی که در ذهن تو نقشی حیاتی داشت،(بعد از حلقه زدن دور این مناطق به سمت جنوب سرازیر می شه)

 

توسعه ی مناطق4 گانه از شعارهای محوری ائتلافه:

Smack that

تو با خرد کردن قطعات درشت بهتر و آسان تر می تونی اونا رو بجوی

Smack that

اونا رو به 2،3،4 قسمت تقسیم کن

Smack that

و بگذار همه ی قسمتهای آزادانه، در هوا و در بشقاب و سفره تو فرود بیان

Smack that

این انتخاب توست.

«چمدان سنگین را بلند کن و در ایستگاه بعدی از قطار پیاده شو»

دقیقا همینطور هم شد،چمدان سنگینش را بلند کرد و در ایستگاه بعدی از قطار پیاده شد.همینه،

به خدمت گرفتن نابغه ها و جنایت کارها ریسکه، اونا جایی بین خوش خدمتی و جنایت می ایستن.بغل دستی م می گه با گریه های شدید اونا رو توی محفظه های شیشه ای مملو از گازی به نام پنولویین نگه داری می کنند.اونا  تحت کنترل و آماده ی خدمت رسانیند،اما همچنان چیزهایی برای رو کردن دارند.این تنها مدل غیر قالب تسخیر آدمیزاد است.او به ظاهر رام و طبیعی به نظر می آید اما همیشه مشکوک، جاه طلب و متنوع می ماند.

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت 7:16 |
 

از خشونت مجازات ها زمانی کاسته میشود که آن ها را اجرا کنیم .مونتسکیو

یه چند وقتیه چیزی ننوشتم کارم زیاده اینه که کارای زیادی واسه انجام دادن دارم و کارم زیاده.

ولی هستند کسایی که واسه کارایی خیلی کمتر از این هم توبیخ میشن.خود من هم ممکنه محاکمه هایی اینطوری رو چندان عادلانه ندونم. 

از سر بیکاری...

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیستم شهریور 1385 و ساعت 7:29 |

اسکله ها  خودشان

 

   دو زن روی اسکله ی قدیمی زیبا چه کارهایی انجام می دهند... یکی دستهاشس را حلقه میکند دور میله ها اگر  آن اطراف به قایق های کوچک یکنفره  زل میزند آن زن دیگر پشت به میله ها به خود اسکله نگاه میکند دست زن روی میله ها سر میخورد میخزد پنج انگشت انگشت می آید سمت زن دیگر که به میله ها چسبیده   به میله هایی که به کمر زن چسبیده تادست

 انگشت به انگشت وسط سنگفرش وسط اسکله خلوت  کم رفت و آمد  چپ به راست هم جا عوض میکنند دور هم میچرخند ساقها کنار هم جفت   پاشنه ها را با هم میکوبند روی سنگفرشها   می چرخند   پشتشان به پشت هم مماس است سر روی شانه ها خیز بر می دارد اما همچنان نوک انگشتها بهم قلاب است...

 

 به آن خوبی که گزار ش شده نبوده نه اینقدر نرم  و با لباس های مشابه پیراهن های پلیسه کوتاه مشکی  کمی نابلد تر    یکی لنگ هم میزد بعضی وقتا که میپیچیدند دور هم نزدیک میشدند به جاهایی از عکس  بعدا اواخر اردیبهشت 85-خزرشهر

 

تو بودی با دوست جدیدت هم دانشگاهی یا همین حدودا از آن مردهای قدبلند  از سرش یا نابلدی تو که همیشه کادر را نامرتب میچینی  ....سرسری فلاش زده  نزده   افتاده نیافتاده

 

کنار اسکله پشت به میله ها با تند تند نگاه کردنت به پایین روی سنگفرش و دستپاچه گی برای کفش های پاشنه دار

 

عکسی  که سوار قایق هستی هم خوب درآمده آن یکی که تکی گرفتی چسبیدی به میله ی میانی زیادی نزدیک شده به تو

یا بد تنظیم شده وسط صورت دماغت ایستادهدرشت و میانه خواسته بخندی...لابد

 

                            با نابلد

                                   در اسکله       با فاصله     بی مساله

 

                                               نزدیک هم     نه در زمین نه در هوا

 

 

خندید...خندید...

 

اینجاها تلفن هات بودند یا از جکی  می خواستی که بپره روی پات که نپرید و دور چیزی چرخ میزد و پارس میکرد و قضیه ی قبلی  اسکله...رقصیدنی نبود... من بودم و جکی که خنده دار لنگ هم میزد از همان جابجایی تصادفی    چیز توی عکس پشت میله ها خود اسکله است نزدیک میشود میچسبد به میله ها  به عنوان جایی برای چرخیدن چیزی پیرامونش با من تنهایی.

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 و ساعت 11:47 |


Powered By
BLOGFA.COM