لِلهِ دَ رُّ ُ انوشِروانَ مِن َرُجل ما كانَ اعرَفه ُ بالدّ ُونِ ِ والّسفل ِ نهاهموا اَ ن يَمَسّوا عندَه ُ قلما" وَ ان يُذلّ َ بنوالاحرارِ بالعَمَل (*)
صرفا ماجراهای داستان برای خودش پیش ميرود یعنی یک جوری انگار که دارد روایت موازی میشود با چی؟ با خود ماجراش، دائم خودش را ترک میکند٬پر و خالی٬ نه فقط ترک، نفی میکند اینکه یکی از شخصیتها شروع به تعریف میکند و بعد ضمن تعریف، قصههای دیگری هم تعریف میشوند و ... جدا، اما اینکه هر کدام از این تعریف شدنها برای خودش ساز میزند با کل مجموعه و با داستانهای بالا و پایینیش، مقابله میکنند،این البته نگاه انداختن به مجموعه ی کلیله و دمنه است٬ درآغاز هر فصل، "رای" میپرسد "برهمن" را در چگونگی رابطهای، اگر چنان شود چه...؟ و "برهمن" فصل را پر میکند از ذکر مثالها و قصهها اگر اینطور شود، فلان، پس حالت عکس آن ... چه؟ و باز "برهمن" بر سر قصه میشود اینجا دقیقا تعریف کردن یک داستان را داریم برای تعریف کردن آن و حوادثش!این تعریف شدن در انبوه تعریف شدن است که حادثه ها را به بازی می گیرد. حالتهای متفاوت روایت و روایت های متفاوت یک ماجرا پشت سرهم و بی وقفه حادثه شده است.هیچ نصیحتی تا این اندازه شیطنتآمیز و شنگول نمیتواند باشد که "حکایتهای" کلیله و دمنه - حکایتی که هر ورش را سر بگیری ساز خودش را دارد- چیزی جز آنچه " قرار بوده باشد " داستانها و داستان اصلی را پیش نمیبرد، نه روال منطقی و از این چیزها ٬ در فصل "بومان و زاغان " که پادشاه زاغان، جبران مافات را، تصمیم میگیرد با 5 وزیر خود مشاوره کند، هیچ روال منطقی و محاسبهگری جز اینکه نفرآخر درست میگوید نیست چرا که هر کدام از وزرا با عزّجزِ فراوان و خودکشی در آوردن مثال و تعریف قصههای پندآموز عبرتآور، سعی در همراه کردن پادشاه دارند اما نفر پنجم شانس از آنجایی دارد که پنجمی است اگر نه، اگر ششمی بود حتما درمضرات پیشنهاد پنجمی حرفها داشت. کمتر نوشتهای شامل همه آثار شعر و داستان از قبل تا بعد آن سراغ میتوان داشت که به اندازهي کلیله و دمنه شناخت امر پسندیده ی قابل تشبیه، تسری و تعمیم را کلهپا کرده، آن هم در قالب حکایتهای اخلاقی و در ظاهر آراسته به همهی چیزهای خوب، حکایتهای ملل مختلف همواره اسلوبی یک دست و یک سطح در مجموع در خدمت فحواس دارند، کمتر شیوهي گفتگو به شکل خصمانه ( هر دو طرف دعوی حقانیت کنند و مثال بیاورند و از موضعی هر کدام خواننده را گیج کنند ) به عنوان شکل اصلی روایت انتخاب میشود گفت و شنودی که یکی میگوید و دیگری غش و ضعف میرود که فاتحهاش خوانده است...
مرزباننامه اگر از نظر شکل در نگاه اول شبیه کلیله و دمنه، باشد یا نباشد از آنجا که کیف و حال تعلیق را با آوردن لغات مشکل و مراجعه دایم به فرهنگ لغت یا ...از بین میبرد، چندان به پای کلیله و دمنه نخواهد رسید در کلیله اکثر قریب به اتفاق ماجراها را شانس قهرمانهایشان از طرفی و شانس گویندگان آنها در رد و قبول مخاطب، پادشاه یا ...تعیین میکند،
"برخیز و بیا چنان که من دانم و تو"
واگرنه، همهی داستانهایی که به قصد مناظره تعریف میشوند، معتبرند!
تا یار که را خواهد و ...
از طرفی دیگر، در کلیله و دمنه، که دارای نثر فنّی است، کلماتی که "معنی کردن" لازم دارند ناگریز و دقیقند، این جدا از شکل غیرمتکلفانه بیان، سرعت روایت را به سمت "چیزی شبیه رخداد" به سمت محال شدن تعریف ماجرا هل میدهد(**) کلیله و دمنه چندین نویسنده و مولف و مصحح به خود دیده، این جدا ازشلوغی و رفت و آمد شاعران "عرب و عجم" در استشهاد به ابیاتشان از اینجا حادثه میشود که دو طرف مخاصمه دارندش! یکجور قاراشمیش که سر آموختن "امر پسندیده" جدیّت دارد به خرج داده، زیاد٬ و آن را تبدیل به یک "کار مشترک" کرده، (نکمصرعها٬ابیات و مثلها و...از ادبیات عرب و فارسی هستند). گاه در طول داستان، انگار یک بیت عربی یا فارسی با قدرت اعجاز و ایجاز و تاثیرگذاری و... تکلیف مخاصمه را مشخص میکند اما ماجرا میخواهد جور دیگری رقم بخورد؛ میخواهد جوری دیگری رقم خوردناش را. "هزارویک شب" هم از نظر داستان در داستان نقد شدن به کلیله از این جهت شبیه است اماهیچوقت مانند کلیله و تا به آن جد افراطی در بر هم زدن پیام، ظاهر نشده است. داستانهای تو در توی هزارویک شب صرفاً از آن جهت که گوینده قصد خاصی را دنبال میکند به هم وصل میشوند و موفقیت راوی بی آنکه بنای ناسازگاری را پایه٬در گرو به تعلیق کشاندن وخلق جاذبه است. اما کلیله، چنان که گفته شد، جدا از این که در آغاز هر فصل یادی از گذشته میشود و اصلاً فصل جدید شقّ دیگر فصل قبل است، حکایتها و داستانهای در دل داستان بزرگ و بزرگتر باز٬ و به همین ترتیبهای دیگر، باز میشوند نه اینکه بپوشانند همدیگر رایا ادامه ی هم بخواهند باشند و جالب اینکه همینطور میمانند، در "هزارویک شب" تعلیق در پایان یافتن بیموقع و بزنگاه داستان شکل میگیرد و در طول و عرض تعریف ماجرا هیچ چیز مخل این تعریف کردن نیست، در "کلیله و دمنه" شکل و شمایل حضورهای متعدد از یک ماجرا و فراوانیه تجربهی یک موقعیت، متعارض و برهمزننده است.
* خدا خير دهد انوشروان را كه چه مردي بود!چگونه ميشناخت مردم اندك همت و فرومايه را! منع كردنشان از اينكه دست بزنند نزد او به قلم، بدين سبب كه خوار كرده شوند آزادگان به كار كردن –
2- یاد استاد فرهیختهای گرامی که میگفت: کلیله را اگر بشه دقیق و با همان دقتی که کلمات و ترکیباتش انتخاب شدن، تصویر کرد، مردی!

