تبليغاتX
جهالت

اسکله ها  خودشان

 

   دو زن روی اسکله ی قدیمی زیبا چه کارهایی انجام می دهند... یکی دستهاشس را حلقه میکند دور میله ها اگر  آن اطراف به قایق های کوچک یکنفره  زل میزند آن زن دیگر پشت به میله ها به خود اسکله نگاه میکند دست زن روی میله ها سر میخورد میخزد پنج انگشت انگشت می آید سمت زن دیگر که به میله ها چسبیده   به میله هایی که به کمر زن چسبیده تادست

 انگشت به انگشت وسط سنگفرش وسط اسکله خلوت  کم رفت و آمد  چپ به راست هم جا عوض میکنند دور هم میچرخند ساقها کنار هم جفت   پاشنه ها را با هم میکوبند روی سنگفرشها   می چرخند   پشتشان به پشت هم مماس است سر روی شانه ها خیز بر می دارد اما همچنان نوک انگشتها بهم قلاب است...

 

 به آن خوبی که گزار ش شده نبوده نه اینقدر نرم  و با لباس های مشابه پیراهن های پلیسه کوتاه مشکی  کمی نابلد تر    یکی لنگ هم میزد بعضی وقتا که میپیچیدند دور هم نزدیک میشدند به جاهایی از عکس  بعدا اواخر اردیبهشت 85-خزرشهر

 

تو بودی با دوست جدیدت هم دانشگاهی یا همین حدودا از آن مردهای قدبلند  از سرش یا نابلدی تو که همیشه کادر را نامرتب میچینی  ....سرسری فلاش زده  نزده   افتاده نیافتاده

 

کنار اسکله پشت به میله ها با تند تند نگاه کردنت به پایین روی سنگفرش و دستپاچه گی برای کفش های پاشنه دار

 

عکسی  که سوار قایق هستی هم خوب درآمده آن یکی که تکی گرفتی چسبیدی به میله ی میانی زیادی نزدیک شده به تو

یا بد تنظیم شده وسط صورت دماغت ایستادهدرشت و میانه خواسته بخندی...لابد

 

                            با نابلد

                                   در اسکله       با فاصله     بی مساله

 

                                               نزدیک هم     نه در زمین نه در هوا

 

 

خندید...خندید...

 

اینجاها تلفن هات بودند یا از جکی  می خواستی که بپره روی پات که نپرید و دور چیزی چرخ میزد و پارس میکرد و قضیه ی قبلی  اسکله...رقصیدنی نبود... من بودم و جکی که خنده دار لنگ هم میزد از همان جابجایی تصادفی    چیز توی عکس پشت میله ها خود اسکله است نزدیک میشود میچسبد به میله ها  به عنوان جایی برای چرخیدن چیزی پیرامونش با من تنهایی.

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 و ساعت 11:47 |

 

 احتمالا پیرمرد میداند در متن همیشگی تکرار هر چیز ساکن وارد همشکلی میشود.پیر مرد درست راس ساعت 9 صبح از پله های قطار پایین آمده. کنا ر ستون کیف دستی اش را کنار پایش تکیه داده درست ساعت راس 9 صبح است و چیزی شبیه بانک اطلاعات شهری کتاب سبز بیشتر شبیه یک طناب یک متر چند سانتی  هم تو دستش نیست که بشود ادامه داد یا نه.موجودی در نهایت رضایت از آنچه هست بدون هیچ آگاهی با پیش زمینه ای به گذشته ای قبل از ساعت 9صبح- محکوم به اینکه  هیچ کاری نکند تا از دنیا محروم بماند- در مورد گذشته اش به هیچ نتیجه ای نخواهیم رسید شاید خودش به یک همزیستی مسالمت آمیز در زمان تولد و مرگ معتقد باشد وقتیکه کم کم رها میشود  با آمیختن به ساقهای متحرک مسافران پشمی پوشیده که پای پیرمرد/ستون را به سبب تکراربی اندازه از حالت خصمانه اش در آورده اندبه پشت زمینه ی معلومی که بر پیرمرد سبقتی ندارد. کسی این را از زمان تولدش دیده که بدون ستون ایستگاه قطار در ین ساعت این طرف و آن طرف برود؟دارد خودش را میبیند و میشنود که روایت میکند صدایی از گوشه سمت چپ گوش پیرمرد تا نیم کره چشم راست یک ایستگاه قطار در ست راس  این ساعت هیچ فرقی با شبش ندارد اگر ساعت 9صبح باشد و پیرمردی که پیاده شده بود کو؟

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه سوم خرداد 1385 و ساعت 12:16 |

 

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه سوم خرداد 1385 و ساعت 12:16 |

 

 احتمالا پیرمرد میداند در متن همیشگی تکرار هر چیز ساکن وارد همشکلی میشود.پیر مرد درست راس ساعت 9 صبح از پله های قطار پایین آمده. کنا ر ستون کیف دستی اش را کنار پایش تکیه داده درست ساعت راس 9 صبح است و چیزی شبیه بانک اطلاعات شهری کتاب سبز بیشتر شبیه یک طناب یک متر چند سانتی  هم تو دستش نیست که بشود ادامه داد یا نه.موجودی در نهایت رضایت از آنچه هست بدون هیچ آگاهی با پیش زمینه ای به گذشته ای قبل از ساعت 9صبح- محکوم به اینکه  هیچ کاری نکند تا از دنیا محروم بماند- در مورد گذشته اش به هیچ نتیجه ای نخواهیم رسید شاید خودش به یک همزیستی مسالمت آمیز در زمان تولد و مرگ معتقد باشد وقتیکه کم کم رها میشود  با آمیختن به ساقهای متحرک مسافران پشمی پوشیده که پای پیرمرد/ستون را به سبب تکراربی اندازه از حالت خصمانه اش در آورده اندبه پشت زمینه ی معلومی که بر پیرمرد سبقتی ندارد. کسی این را از زمان تولدش دیده که بدون ستون ایستگاه قطار در ین ساعت این طرف و آن طرف برود؟دارد خودش را میبیند و میشنود که روایت میکند صدایی از گوشه سمت چپ گوش پیرمرد تا نیم کره چشم راست یک ایستگاه قطار در ست راس  این ساعت هیچ فرقی با شبش ندارد اگر ساعت 9صبح باشد و پیرمردی که پیاده شده بود کو؟

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه سوم خرداد 1385 و ساعت 12:15 |


Powered By
BLOGFA.COM