تبليغاتX
جهالت -

 

 پلنگا روی ردّ پاهاشون به خواب رفته بودن، یعنی نقطه‌های بدن‌نمای زمستانی. برف هنوز توی آسمون بود و دیده می‌شد که ماه گرما بود. نقطه‌ها وامی‌رفتن و خطّ‌‌ و خال ِبی‌ببر ِگورخرا بدنشون رو خیلی خیلی برهنه نشون می‌داد؛ برهنگی‌ی دریدگی ِزنده زنده وقتی شیر و بچّه‌هاش گرسنه‌ان. چهارپا، تور پهن شده بود گرد گرد، ماجرا بیرون اتفاق می‌افتاد و ما از دید صیّاد تفنگ بودیم در دیدرس و بی‌پیر.

 درد داشت از بیشتر سوراخ‌های روی پوست تو می‌رفت؛ نزدیک هم و باریک. خونی که معمولاً تو همچین جاهایی سرریز می‌کنه دور کبودی جمع شده بود و به بنفش می‌خورد: خون‌مردگی. بچّه‌ها همون اطراف بودن؛ همون‌هایی که اطراف بوته‌های شلوغ خاردار بودن. صدای قدم زدن نزدیک می‌شد یا از دور کسی می‌دوید محکم محکم از سمتی که ماده و توله‌ها فرار می‌کردن دم‌دار. چوب ریخته بودن و دارکوب‌ها زمین‌گیر می‌شدن زیر دست‌وپا به جای پر.

 می‌پرسی چرا اینجوری از عکسا حرف می‌زنم؛ حرف رفتن و می‌ری. گفتی روی تابلوها رو رنگ بگیرن همرنگ دیوار. از بس سایه‌روشن شده بود.

 

 

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه یکم بهمن 1387 و ساعت 12:53 |


Powered By
BLOGFA.COM