احتمالا پیرمرد میداند در متن همیشگی تکرار هر چیز ساکن وارد همشکلی میشود.پیر مرد درست راس ساعت 9 صبح از پله های قطار پایین آمده. کنا ر ستون کیف دستی اش را کنار پایش تکیه داده درست ساعت راس 9 صبح است و چیزی شبیه بانک اطلاعات شهری کتاب سبز بیشتر شبیه یک طناب یک متر چند سانتی هم تو دستش نیست که بشود ادامه داد یا نه.موجودی در نهایت رضایت از آنچه هست بدون هیچ آگاهی با پیش زمینه ای به گذشته ای قبل از ساعت 9صبح- محکوم به اینکه هیچ کاری نکند تا از دنیا محروم بماند- در مورد گذشته اش به هیچ نتیجه ای نخواهیم رسید شاید خودش به یک همزیستی مسالمت آمیز در زمان تولد و مرگ معتقد باشد وقتیکه کم کم رها میشود با آمیختن به ساقهای متحرک مسافران پشمی پوشیده که پای پیرمرد/ستون را به سبب تکراربی اندازه از حالت خصمانه اش در آورده اندبه پشت زمینه ی معلومی که بر پیرمرد سبقتی ندارد. کسی این را از زمان تولدش دیده که بدون ستون ایستگاه قطار در ین ساعت این طرف و آن طرف برود؟دارد خودش را میبیند و میشنود که روایت میکند صدایی از گوشه سمت چپ گوش پیرمرد تا نیم کره چشم راست یک ایستگاه قطار در ست راس این ساعت هیچ فرقی با شبش ندارد اگر ساعت 9صبح باشد و پیرمردی که پیاده شده بود کو؟

